< آیینه
شعر

 
 فرارسیدن زاد روز مولود کعبه امیر مومنان علی ابی طالب ع  و  روز پدر را به تمامی مسلمانان جهان و پدران رنج دیده وطن عزیزم تبریک و شادباش عرض می نمایم. این سروده ام که به همین مناسبت سروده شده است را تقدیم شما می کنم.

حق را نه از اهل شک و تردید پرسید

خورشید را بایست از خورشید پرسید

کعبه شکفت و ماه در آن میهمان شد

این راز را هرگز کسی فهمید و پرسید

یک پلک بعد از کعبه ماه و مهر آمد

دیدی ملائک در افق رقصید و پرسید:

این کیست؟ ناگه عرش درپاسخ چنین گفت:

دیدید خالق هم به خو د بالید و پرسید

آیا میان کعبه و مهرا ب رازی هست؟!

زانکس که در محراب آرامید پرسید

گفتی که مولا رنجهایش را کجا گفت

باید که چاه کوفه را یابید  و پرسید

نوشته شده توسط روح الله روحانی در ساعت 9:24 | لینک  | 

خبر شهادت رئیس شورای ولایتی بامیان و تشیع جنازه با شکوه او بر شانه های مردم صبور و شکیبای بامیان تداعی گر روزهای تلخ و فراموش نشدنی فجایع غرب کابل، کشتار بی رحمانه مردم ما در مزار و دره صوف و بامیان و در رأس همه شهادت فریاد گر عدالت و آزادگی در این سرزمین مزاری بزرگ بود. گِل مردم ما را با خون، قیام، شهادت و ایستادگی سرشته است. بدون شک جواد ضحاک با اعتراض های مدنی و فراموش نشدنی اش که بنام او ثبت تاریخ این سرزمین شد گلوی فاشیسم و نفاق را در این کشور می فشرد همین فریاد های اعتراض او باعث شد که او و همراهانش را مظلومانه به شهادت رساندند. شهادت او باید خون تازه ی در رگ رگ جوانان مبارز و مقاوم هزارستان بدمد همانگونه که خون سرخ شهیدان این مرز و بوم همواره حیات تازه به کالبد ما دمیده است. ما باید شعار مقاومت، ایستادگی و پای مردی در برابر ظلم های نا بخشودنی در حق مردم مانرا دوباره زنده کنیم. اگرخورشید آسمان مقاومت این مردم مزاری بزرگ همچنان می درخشد ما را از مرگ چه باک و باید گفت «هر آنکسی که کشته نشد از قبیلۀ ما نیست».

 

... پیکرضحاک افتاد

نام تو وقتی که در باور افلاک افتاد

کهکشانها به قدم­های تو بر خاک افتاد

تارشد چشم زمان قامت امید شکست

وقتی بر روی زمین پیکر ضحّاک افتاد

صدکفن مادرمیهن جگر و جامه درید

بغض هایش ترکید و تن صد چاک افتاد

باغ زنده به دوجرعه می انگورش بود

ناگهان خوشه ای انگور که از تاک افتاد

 شیر می­رزمد و می میرد، اگرنه کم نیست

لاک پشتی که هنر کرده و در لاک افتاد

زنده است آنکه در آئین شهادت چو حسین(ع)

سربریده، تن صد پاره  و بی باک افتاد

روح الله روحانی 16/3/1390

 

آسمان سرخ

از این پس کاه و گِل می­گیرم این چشم و دهانم را

نمی بینم نمی خوانم غروب کهکشانم را

فروغ چشم تو خورشید هر صبح سپیدم بود

دیگر تاریک می بینم افق های جهانم را

فشردی تو گلوی ظلم را با پنجه­ی طنزت

به شور آورده این طنازی­ات روحِ زمانم را

نریزد گر ز رگ­های تو خون غیرت ات، دشمن

به آتش می­کشد دار و ندار و دودمانم را

همیشه آسمان سرخ رمز فتح و پیروزی است

بخون رنیگین­تر اش خواهم همیشه آسمانم را

چنان موج سخن تنظیم شد با شعر فریادت

که می بندد هجوم موج تو هر جا زبانم را

روح الله روحانی  20/3/1390

نوشته شده توسط روح الله روحانی در ساعت 9:0 | لینک  | 

کمی آهسته تر ای چرخ گردان!        دمی سمت غم ما سر بگردان

ببین چرخت چه ها با میهنم کرد       نچرخ و رنج ما را نیست گردان

نوشته شده توسط روح الله روحانی در ساعت 17:35 | لینک  | 

 اهالي افغانستاني خيابان فرهنگ وهنر، كوچه شعر وادب، درهر گوشه اي ازجهان زندگي كنند،  با نام بشير رحيمي وغزل هاي بيدلانه اش به خوبي آشنايي دارند.

   روزهاي نسبتا گرم خردادماه امسال توفيق رفيق شد كه پس ازهشت سال دوري، دوباره رحيمي وخانواده اش را درشهر قم ببينيم وهمين انگيزه اي شد كه به پاس آفرينش هاي ادبي و ويژگي هاي برازنده شخصيتي اش، كانون ادبي- فرهنگي كلمه، عصري شعري با نام «عصري با رحيمي »برگزار كند.

    فرصت بسيار كوتاه، مهمان ارجمند ما هفته آينده بايد به كانادا برگردد درحالي كه هنوز كلي ديد وبازديد هايش باقي مانده است. باوجود اين كه نشست هفتگي كانون پنج شنبه ها ساعت 11تا1 برگزار مي شود، اما استثنائا اين هفته چهارشنبه ازساعت  4 تا7 ازنظركمي وكيفي به طور ويژه، براي احترام وتجليل بشير رحيمي، يكي از اعضاي برجسته كانون برگزار شد.

    ساعت چهار عصرنشده هنوز، دوستان هر كدام در تلاش و تكاپو هستند تا محفل كوچك امّا صميمانه كانون به خوبي برگزار شود. يكي بنر نصب مي كند ديگري وسايل پذيرايي آماده مي كند، سومي وسايل صوتي و تصويري را آماده مي كند و چهارمي و پنجمي ...

   سرانجام  جلسه آغاز مي شود. مجري اين نشست آقاي روح ا.. روحاني است و جلسه را با عرض خير مقدم وبا خوانش غزلي از رحيمي آغاز مي كند. پس از آن جناب آقاي محسن سعيدي به عنوان مقدمه نشست، به دوستان و شركت كنندگان خوش آمد مي گويد، اندكي درباره وي‍ژگي هاي شخصيتي و ادبي رحيمي گپ مي زند و در پايان سخنان خود، از اين كه به خاطر نبود فرصت ومشكلات مهاجرت اي‍ن‍ محفل سزاوار شخصيت ادبي مهمان عزيز ما، برگزار نشده است عذرخواهي مي كند. جناب حميد مبشر، شاعرنام آشناي كشورمان درباره ويژگي هاي هنري و فني شعر بشير رحيمي سخنراني مي كند. او نيز در پايان به خاطر كاستي هاي موجود از مهمانان پوزش مي خواهد.

   وقتي رحيمي با همان صميمييت و سادگي ويژه خود براي سخنراني به جايگاه مي رود با كف زدن دوستان همراهي مي شود. رحيمي گزارش كوتاهي از كار و فعاليت هاي فرهنگي خود در كانادا از جمله نشريه معرفت، شبكه تلويزيوني «مولتي كالچر»و برگزاري محفل هاي ادبي و نيز نشست هاي ملي- مذهبي، ارائه مي دهد . در پايان با اصرار دوستان چند غزل و رباعي تازه سروده خود را مي خواند.

   پس از سخنراني و شعرخواني آقاي رحيمي به خاطر اين كه هنوز در حوالي روز زن (درايران، ميلاد حضرت فاطمه زهرا) قرار داريم، نشست با شعرخواني خانم ها پي گرفته مي شود. خانم ها، تكتم حسيني دو غزل، مريم حسيني، زهرا زاهدي، مينا نصر ، ريحانه رحيمي و احمدي هر كدام سپيد مي خوانند. پس از آن آقايان قنبرعلي تابش، حميد مبشر، ناصر عارفي، علي محمّد صادقي، عبدالعزيز حسيني، سيد محمّد حسيني، شفيق، ضياء برهاني، شاه ولي صالحي(شاخص)، آصف جوادي، روح ا... روحاني، محسن سعيدي و غفاري(شاعر ايراني) و... تازه ترين سروده هاي خود را درباره موضوعات گوناگون مي خوانند و با كف زدن دوستان بدرقه مي شوند،(به جز در هنگام پذيرايي كه دست ها مشغول كار ديگري بودند!)

   اگرچه اين نشست در روز درسي(چهارشنبه) برگزار شده بود و برخي از اعضاي كانون نيامده بودند اما غايب بزرگ اين نشست سلمانعلي زكي، چهره آشناي شعر مهاجرت بود كه متأسفانه نتوانسته بود حضور پيدا كند اما در عوض دوستان فرهنگي قديمي جناب بشير رحيمي، آقايان هادي رحيمي و آقاي عزيزا... رحيمي مدير سايت موج سوم حضور يافته بودند و در بهبود بخشيدن به برگزاري نشست به دوستان كانون كمك شاياني كرده بودند.

متن کامل گذارش را اینجا ببنید

http://www.kalemah.blogfa.com/

نوشته شده توسط روح الله روحانی در ساعت 10:15 | لینک  | 

به شهر کابل که وارد می شویم با انبوهی از مادران و زنانی برمی خوریم که از بام تا شام در خیابان های کابل سرگردان اند و دریوزگی می کنند. این درحالیست که ده ها نهاد و سازمان مدعی دفاع و حمایت از زنان در کشور بودجه های ملیاردی را دراین سالها به جیب زده اند. و لی هیچگاهی از رنج زنان مظلوم افغانی اندکی کاسته نشده است. به مناسبت روز زن این غزل را تقدیم به مادران و زنان صبور و شکیبای وطنم می کنم. به امید روزی که رنج انسان افغانی و بویژه مادران و زنان وطنم پایان یابد.

 

عکس

مردم کمک کنید مرا بی پدر شدم!

مثل پدر کنار سرک گشتگر شدم

سهم مرا از ارث قمندان قریه برد

یک چند شب کنار زن اش بخت سرشدم

یک شب به پای شهوت خود ریخت هستی ام

من با تمام زندگی ام در بدر شدم

ارباب نان و پول مرا تف نموده اند

سربار شهر تانم و دریوزه گر شدم

از مدعی نام من و نان من مپرس

کز لاف های یکسره شان کور و کر شدم

جمعی زسهم کودک من کاخ ساختند

من همجوار گور پدر با پسر شدم

پرشد به نام من همه جیب های شان

من همچنان گدای بس و کاستر شدم

زن نیستم فرشته ام و مادر شما!

آتش گرفته سوخته بی بال و پر شدم

گفتید سهم توست بهشت و شکوه و  عشق

من عکس روزنامه ی اهل هنر شدم

نوشته شده توسط روح الله روحانی در ساعت 12:40 | لینک  | 

(۱) ترک ها خورد این دیوار ایمان           

دلت شد دفن در آوار ایمان

خلیلی باید این اسپ جنون را              

کند رام رهِ هموار ایمان

 

(۲) بگو خانه برای اهل خانه است؟          

و یا عکس است خانه یک بهانه است؟!

همیشه کشته ایم و خانه بردوش          

 مگر آوارگی رسم زمانه است؟

نوشته شده توسط روح الله روحانی در ساعت 17:25 | لینک  | 

به مناسبت فرارسیدن سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)  خطاب به مولای متقیان علی (ع)

آنشب كه جان سپردغريبانه يار تو

سيراب شد كوير غم از آبشار تو

لرزيد پشت كوه و فرو ريخت آسمان

وقتی كه خاك ريخت براندام يار تو

خورشيد را بخاك سپردی تو در بقيع

شد ماه تا ابد كدر و داغدار تو

هر چند در مدار تو چرخيد كهكشان

هرگز نشد ستاره ی دنباله دار تو

اينك شبم بدون ستاره بدون ماه

لبريز از غم و غزل و بی قرار تو

 

نوشته شده توسط روح الله روحانی در ساعت 9:37 | لینک  | 

به پاس سپاس و ارج نهادن به دیدگاه ها و نظریات دوستانی که محبت کرده وقت گذاشتند و ما را از نظریات ارزشمند شان بهره مند ساختند لازم دیدم چند نکته را از باب تاکید و تکرار و هم امتنان از دوستان مطرح نمایم. در ضمن چند تا از سروده هایم که بی ارتباط به بحث مورد نظر نیست را نیز تقدیم خوانندگان عزیز می کنم.

1-      همواره خواننده ی که متن صامت و ساکتی را می خواند آنرا فهم می کند. اما اینکه این فهم و برداشت دقیقا همانی باشد که مراد نویسنده یا سراینده شعر است مسلما نمی تواند چنین باشد. چنانچه برداشت آقای تابش هم ازبخش های از شعر من بر خلاف انتظار من و کلیت شعر بوده است. شعر ایشان را من اولین بار چند ماه قبل در سایت دیگری دیدم و خواندم و چه بسا اگر این شعر توسط ایشان رسانه ی نمی شد و در سایت ها و ویبلاگ خود ایشان منتشر نمی شد من هیچ گاهی نه آنرا می دیدم و نه می خواندم و نه برداشتی از آن داشتم. اما وقتی یک شعر خطاب به مخاطبان و خواننده سروده می شود و ایده مشخصی را طرح و تقویت می کند مسلما برداشت ها و واکنش خوانندگان می تواند متفاوت و چه بسا غیر آن چیزی باشد که مراد سراینده بوده است. خوشبختانه اشتراکات دیدگاه ما و سایر دوستان آن چنان زیاد است که انسان را بیاد حکایت انگور مولانا می اندازد. اما به هر حال تفاوت ها و اختلاف در دیدگاه ها هم برای انسانها طبیعی است. من همانطور که در جای دیگر هم گفته ام با واژه یا مفهوم و هویت افغان بما هو افغان هیچ مشکلی ندارم. صرفا اگر کسی مرا به آن فرابخواند و یا در صدد تحمیل آن بر من باشد ناگذیر از دفاع و عکس العمل می گردم. این فراخواندن و نه تحمیل را باید به خواننده شعر اقای تابش وتوضیحیه که نوشته اند حق داد که ازایشان برداشت نماید. مسلما فرق است میان آنکه کسی ناگذیر واژه یا مفهومی را بکار برد و اینکه کسی به آن آگاهانه فرا بخواند.

2-      اما اندر باب نگاه استراتیژیک و مهمتر شدن حاشیه از متن صرف به یاد آوری چند نکته بسنده می کنم. نخست اینکه باید قبول کنیم که مصلحت اندیشی های ما در تدوین قانون اساسی جدید فرصت های بسیار ارزشمندی را که اقوام غیر افغان (اوغان) از آن می توانستند برای احیای هویت های فرهنگی، تاریخی و قومی خود و کشور شان بهره ببرند، از بین برد. در مقابل این مجال را برای اوغان ها فراهم کرد که دقیقا همان وضعیتی که در گذشته می خواستند را تقریبا دوباره و آهسته آهسته اما با زیرکی تمام احیا کنند و اکنون نیز این استراتیژی به جد و لی بسیار ظریفانه دنبال می شود. به باور نگارنده افغان ها با تجاربی که از یکی دوقرن اخیر اندوخته بودند توانستند از همین روحیه تساهل و مدارای اقوام غیر اوغان - چه بسا ترس بی مورد- به خوبی بهره ببرند. تداوم جنگ آفرینی و خشونت در افغانستان عملا نتیجه اش بدست آوردن امتیازات بیشتر از سایر اقوام و امتیازات بسیار بزرگتر از جامعه جهانی برای عده مشخص است. تخصیص بیش از نود درصد پروژه های بازسازی به جنوب تنها یک بخش کوچک از این امتیازات است. از آنجای که به باور من عده ی در پی تثبیت و تحمیل خواسته های شان حتی به قیمت تداوم خشونت افرینی و جنگ افروزی و ویرانی زیربناهای وطن است براین باورم که نگاه استراتیژیک به مسائل افغانستان می طلبد که مباحث کلیدی و بنیادین باید برای برون رفت از بحران کنونی همین اکنون طرح گردد و این نه تنها برجسته شدن حاشیه از متن نیست که عین «متن» است. تبعیض های سیستماتیک و مهندسی شده علیه مردم ما چه در دولت و چه در نهاد های غیر دولتی در همه بخش های سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، و ... آن چنان زیاداست که اگر قرار باشد بر شمرده شود مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد. شاید من اشتباه کنم اما فعلا باور راسخ دارم به اینکه هرچه ما کوتاه آمده ایم دیگران را عملا چند گام به جلو برده ایم و اگر این روند ادامه یابد اطلاع ثانوی در کار نخواهد بود و فرصتی دیگر برای جبران مافات وجود نخواهد داشت.

3-       مسئله بسیار فرا تر از آن چیزی است که محدود و مربوط به دوبیت شعر من یا اقای تابش شود. فقط این دوقطعه شعر می تواند بهانه ی برای آغاز بحث و گفتگو و نه «مشاجره»! قرار بگیرد. من بیشتر به بحث و گفتگو برای آشکار شدن بیشتر حقایق و در نهایت تفاهم معتقدم و لا غیر که در ساحت اندیشه و نظر چیزی غیر از این ممکن نیست. اما از آنجای که زبان شعر تاویل بردار است و خاصیت ذاتی اش این است که در آن گاهی ممکن است اغراق ها و تغلیظ های هم صورت گیرد از این رو به مخاطب باید حق داد بعضا برداشت های غیر منتظره هم داشته باشند. مطمئنم برخی از هموطنان و خوانندگان عزیز با دیدگاه من موافق نبوده و نظر دیگری داشته باشند بنا براین بازهم یک بحث منصفانه و آزاد همراه با رعایت اعتدال و احترام هیچگونه ضرری ندارد. نکته دیگر اینکه نمی توان پذیرفت چون به فرموده برخی دوستان در ادبیات قانون اساسی «افغان» به گفته ایشان تجرید شده از عنصر تبار و قومیت [که اصلا چنین چیزی به نظر من ممکن نیست] است دوگانگی و تضاد های هویتی ما با تغییر فرم و شکل ها حل شده و ازبین می رود. اینکه در قانون اساسی برخی آنرا پذیرفته یا کسانی تا اطلاع ثانوی مصلحت را چنین تشخیص داده اند واقعیت تغیییر نمی کند. و هیچ تضمینی وجود ندارد که با تداوم این مصلحت اندیشی های ما اطلاع ثانوی در کار باشد!. اگر همین سنخ مصلحت اندیشی های این چنینی را عاملی برای احیای گام بگام گذشته ی تاریک بدانیم که قریب به واقع هم هست در این صورت این گونه استد لال ها و توجیهات از پای بست ویران است.

4-      سخن کوتاه اینکه هیچ فهمی از اشتباه بدور نیست و بحث و گفتگو یکی از مهمترین فواید اش همین است که نارسایی ها و اشتباهات را برطرف می سازد. آنچه را من به عنوان یک باور موجه و صادق می دانم از سه حال خارج نیست یا کاملا درست است و یا نادرست، یا اینکه صحت و سقم آن نسبی است. در هر سه صورت طرح آن چه براین خود شخص و چه برای مخاطبان نه تنها بی فایده نیست که ضروری و لازم است. معلوم است که نقاط قوت و ضعف یک ایده در گفتگو ها و بحث بازشناسی شده و برای همه می تواند مفید باشد. بنا براین طرح این گونه مباحث صرفا به هدف رسیدن به یک باور و نظریه درست تر و دقیقتر است. و از آنجا که شعر رساترین بیان است اگر بتوان با زبان شعر سخن گفت زیباترین کار صورت گرفته است. و نارسایی های یک بیان شاعرانه هم اگر مطرح گردد بدون تردید بیشترین استفاده را سراینده خواهد برد.

(1)   آه ای وطن ...

آتش به هرچه روز خبر روزنامه ها

تصویر ، تیتر عکس تو و این اسامه ها

دستار ها نه، تار تنیده است عنکبوت

کی می شود رها سرت از این عمامه ها!

این چشم سرمه ها ز سیه روز گار ما

ریش و تفنگ و وحشت و خون رنگ جامه ها

مردان منتظر که قیامت خدا و خلق

تکریم شان کنند به تقدیر نامه ها

پیغمبر صفا و امید و شکوه و عشق!

چی می کشی از ین همه اهل الکرامه ها

آتش گرفته مسجد و محراب و مدرسه

نه خانه ی خداست که دار الندامه ها

آه ای وطن که خورده ی از خصم و دوستان

نفرین به دشمنان تو این دوست نامه ها

مائیم نسل سوخته بی مرگ بی کفن

دنبال گور، قبر و دارالسلامه ها

چیزی نمانده جز من و خاکستر خودم

کابل! کجاست محشر اهل القیامه ها؟

(2)  آوارگی

یک عمر انتظار بهارت شدیم ما

صد نسل سوختیم و غبارت شدیم ما

نفرین به توپ ، تانک، گلوله که این چنین

بی میله های سرخ مزارت  شدیم ما

آوارگی است عکس گذر نامه های ما

هرجا فتاده سنگ مزارت شدیم ما

از بس که روز وشب غم و رنجت شمرده ایم

آخر همیشه رنج شمارت شدیم ما

آجر شدیم، سنگ، شن و ماسه و سفال

بی خاک، خاک گشته عمارت شدیم ما

صد شهر روی پیکر ما تا فلک کشید

هر چه جنون و شر و شرارت شدیم ما

صد کابل و مزار و شمالی و دره صوف

خاکستر بدون حرارت شدیم ما

از شرق تا به غرب به رویای آب و نان

در گور های خویش خمارت شدیم ما

 

(3) مرگ

به تمام سوختم من و چرا از آب گویم

چو نمانده دل چگونه سخن از کباب گویم

پرم از گلوله و جنگ پر زخم و نیست مرهم

بگذار مرهمی تا دمی از شباب گویم

وطنم صدای زخمی است که به رگ رگم تنیده است

چه صدای بی جوابی ز چه اش جواب گویم

نه خروش رود کابل نه شکوه آسمایی

نه گلی به باغ بابر که از آفتاب گویم

همه روز روزنامه همه تیتر مرگ و وحشت

و نمرده ام که شاید دو سه شعر ناب گویم!

(4)  شب

اينجا شب است و  هيچ نشان از ستاره نيست

خورشيد و  ماه مرده و فجر دو باره  نيست

آتش فرو کشيده و در ازدحام دود

در کوچه های شهر نشان از بهاره نيست

در اشتهای مرده ی اين شوره  زار مرگ

يک تکه خاک تازه برای گذاره نيست

اينجا هجوم تير و پناه دو سنگِ قبر

تصوير مبهمی است که در ماهواره نيست

من درسکوت قريه ی خود پخش می شوم

هرگز درين سکوت صدای دوباره نيست

مردابم و  فروشده در انزوای خويش

هيچم اثر زتابش يک ماهپاره نيست

(5)  افغان نیم هزاره ام و قلب این وطن

مردم شنیده اید که نی گل نمی کند

این دل هوای زخمی کابل نمی کند

فرقی نکرد اگر سگ زردی شغال شد

گرگان زخوی خویش تغافل نمی کند

قربانی همیشه بجز گوسفند نیست

ببری ز نعش ببر تناول نمی کند

افغان نیم هزاره ام و قلب این وطن

این خاک از خودش که تغافل نمی کند

افتاده است گر که وطن بی هزاره است

بی قلب زنده نیست تکامل نمی کند

آنجا که شیخ و شاب همه مست زور و زر

هر گز خدا و کفر تقابل نمی کند

بد بخت مردمی ست که دل خوش به یک گل اند

اینجا بهار نیست دگر گل نمی کند

(6)  لیلی

تو مست چشم بی مانند لیلی

خمار برق گردنبند لیلی

از آن شب ها که لیلی بی وطن شد

من ام در حسرت لبخند لیلی

نوشته شده توسط روح الله روحانی در ساعت 8:51 | لینک  | 

چقدر برگ که از شاخه ها پریشان شد

چه شاخه ها که شکست و درخت افتان شد

چقدر صبح که گم شد ستاره ها یک یک

و آسمان شب اما ستاره باران شد

چه فصل ها که درو کرده ایم و کاشته ایم

تمام همت مان آب و نان و انبان شد

چه قصه ها که نگفتیم از طهارت عشق

ولی دهان و لب از خوشه های پستان شد                                                                                               

چه گام ها که بر اوج هیمالیا بر شد

نبود ذره ای همت که اوج ما آن شد

حکایتی است غریب این سراچه حیرت

نخوانده سطری از آن را که عمر پایان شد

چه فرق ها که به محراب عاشقی بشکفت

و راز ها که در آن چاه کوفه سوزان شد

تمام مردی و مردانگی شهید شدند

که زلف غیرت آن دختران پریشان شد

چقدر نیزه و سالار عشق تنها ماند

و بعد حادثه کوفه پر از پشیمان شد

هزار بار زمین نینوا شد و دیدیم

که ماه زیر همان سنگ و چوب پنهان شد

چقدر خون خدا ریخت کربلا گل کرد

درخت باور مان یخ زد و زمستان شد

حکایتی است غریب این سراچه حیرت

نخوانده سطری از آن را که عمر پایان شد

چه خانه ها که به سمت اش نماز ها خواندیم

حریم کعبه دلها سیاه پوشان شد

چه قدر دست ریا سمت آسمانها رفت

درون خانه ی این دل چه ها که مهمان شد

چقدر نغمه داوود دل نشین تر بود

وگوش ها که پر از زوزه شغالان شد

چه زود مست زر و زور این گذر گشتیم

دومست عرعر هر خر فدای پالان شد

چه عمر ها که بدنبال سایه خاک شدند

چنانکه صاحب سایه زخویش پنهان شد

نماند کارگه و کوزه و نه کوزه گری

چقدر صوفی و سالک که بی نیستان شد

حکایتی است غریب این سراچه حیرت

نخوانده سطری از آن را که عمر پایان شد

.....

نوشته شده توسط روح الله روحانی در ساعت 23:52 | لینک  | 

محشرشده است کهنه ترین پیرهنم کو

مشک اوفتاده بال و پرم دست و تنم کو

یک لحظه ماه بر لب خورشید بوسه زد

انجام شد وصیت مادر کفنم کو

بر پیکر شهید فتاده خدای عشق

مولا! بگو سکینه ی شیرین سخنم کو

بادست هات مردی و ایثار شد تمام

حالا بپرس این سرمن کو بدنم کو

عرش اوفتاد قامت اندوه و غم شکست

تنها ترین برادر و شمشیر زنم کو

یک تکه بعد دشت پر ازخون پر از شکوه

یک دختری که گفت خدایا و طنم کو

برنیزه ی خدای تبسم نمود و گفت

پایان عشق من به شهیدی که منم کو؟

29/7/86

نوشته شده توسط روح الله روحانی در ساعت 17:48 | لینک  |